شعر روز
تو بمان و دگران
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از كوي تو ليكن، عقب سر نگران
ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي
تو بمان و دگران واي به حال دگران
رفته چون مه به مجاقم كه نشانم ندهند
هر چه آفاق بجويند كران تا به كران
مي روم تا كه به صاحب نظري باز رسم
محرم ما نبود ديده كوته نظران
دل چون آينه اهل صفا مي شكنند
كه ز خود بي*خبرند اين ز خدا بي خبران
دل من دار كه در زلف شكن در شكنت
يادگاري است ز سر حلقه شوريده سران
گل اين باغ به جز حسرت و داغم نفزود
لاله رويا تو ببخشاي به خونين جگران
ره بيدادگران بخت من آموخت ترا
ورنه دانم تو كجا و ره بيدادگران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
كاين بود عاقبت كار جهان گذران
شهريارا غم آوارگي و در به دري
شورها دردلم انگيخته چون نوسفران
استاد شهریار
کنار آشنایی تو آشیانه میکنم ... فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم
کسی سوال میکند به خاطر چه زنده ای ؟
و من برای زندگی تو را بهانه میکنم
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۰ ساعت 1:28 توسط mohsen
|